ساز خسته
قناریها قارقار میکنند وهمه با هم فریاد میکنند روزگاره دیگه همینه فرهاد دیگه کوه نمیکنه تا به شیرین برسه اون حالا پشت کامپیوترش نشسته و با نسرین چت میکنه فرهاد خیلی وقته دیگه به شیرین فکر نمیکنه اون حتی به نسرین هم فکر نمیکنه اون فقط .......... ..................... ........................................ لیلی تو خیابون منتظر مجنون بود که یه اهن رنگی جلوی پاش ترمز میکنه ....... اون دیگه منتظر مجنون نبود.... همینه دیگه روزگاره کوکب خانم دیگه نان نمیپزه اون دیگه اون چادرگل گلیشو نمیپوشه اون دست کبری راگرفته امده تهران .کبری دختر کوکب خانمه اون دیگه اسمش کبری نیست اسمش کارنه .. کوکب خانم هم رفته تصدیق گرفته و پشت206 میشینه اون لباسهای کوتاه میپوشه خیلی کوتاه کبری هم... ببخشید کارن اونهم لباسهای کوتاه میپوشه .کارن براش خیلی سخته لباس بپوشه اخه اون عادت نداره اینهمه لباس بپوشه..... راستی کارن موبایل هم داره .گوشی کارن از اون گرونهاست................... .................. حمید خیلی درس خونده اون پسر سالمیه و از یک خانواده اصیله.حمید رفته خاستگاری ولی بهش جواب رد دادند چون اون خونه نداره .چون اون پول زیاد نداره.......................این نظره مامان دخترست بتول خانم مامان دخترست اون 5 کلاس سواد داره... بتول خانم از اون باکلاسهای امروزه اخه بتول خانم خونش بالای شهره تازه این که چیزی نیست بتول خانم فقط ماهواره نگاه میکنه و دیگه هیچ ..... چون اون مدرن نیست .اخه اون ........اون حتی سیگارم نمیکشه چه برسه به مشروب اون خیلی دمودست.................... این نظره دخترست دختر خانم هم خیلی با کلاسه چون اونم براش خیلی سخته لباس بپوشه و................................... …… شاید دنیای این مدلی برای خیلی از ادمها جذاب باشه چون هیچ چیز و هیچ کسی جای خودش نیست .ادمهای کوچک نقش ادمهای بزرگ را بازی میکنند . همه به دنبال فرار از خودشونند تا وقتی که نگاه ادمها به اسمان نباشه اسمان لیاقت التماس کردن را به کسی نمیده ولی شاید روزی بیاد که حقارت این ادمها تبدیل به تفکر بشه تفکری که دران جایی ازدروغ و تظاهر نباشه شاید روزی برسه که قناریها چه چه کنند و کلاغها قار قار شاید................ مرگ اخرین صفحه از دفتری است که توش تمام خاطرات زندگیمون را مینویسیم خاطراتی که شاید وقتی بهش فکرکنی احساس شرم کنی یااینکه احساس غرور مرگ هم اخرین صفحه از همین خاطرات خوب یا بد ما انسانهاست ایا مرگ ما ادمها قسمت خوب این صفحه خاطراته یااینکه ......... ولی چگونه مردن هم مهمه یعنی وقتی مردی باعث شرم اطرافیانت بشی یا اینکه تا اخر عمرشون وقتی به یادت میافتند اشک تو چشماشون جمع بشه ادمها تو دفترخاطرات همدیگه نقش دارند. دفتریکه وفتی میخوننش اگر اون قسمتی را که مربوط به ما است ازش رد نشند. اون وقته که شاید ارزششو داشتی که باشی ولی خیلی از ما ادمها نقطه سیاه این دفتریم خیلی از ادمها وقتی میرند باعث ارامش اطرافیانشون میشند اون وقته که دوست نداری تو صفحه خاطراتت اسمی ازاونها باشه. .. برای زندگی میمیریم تانمیریم خوبیم از بس که بدیم شاد هستیم از غم دیگران میخندیم از اشک باران ایستاده ایم بر نشستگان ........................... سر به زیر انگار نه انگار که باید رفت وباید خوب رفت ولی باید رفت با تمام این قدرت باید رفت باتمام این نفسهای بی ثواب باید رفت با این همه شبهای بی دعا و باید رفت با این همه قدمهای بی رد .......... ولی.................. خدا کنه انسانها ارزش داشته باشند که باشند تا وقتی رفتند چشمهای ادمها رابارونی کنند و باعث نشند دفتر خاطرات دیگران را بی گریه کنند. گریه ای پر ازاشک پر از................ انسانها با هم خیلی فرق میکنند این اختلاف فقط مختص ظاهر یا شکل مادی ادمها نیست. وقتی انسانها متولد میشوند همگی مانند هم هستند پاک و معصوم ولی وقتی به سن انتخاب میرسند اون موقع است که عیار ادمها معلوم میشه.... اون وقته که مشخص میشه حیوان چهار پا از عقلش استفاده میکنه تا تبدیل به انسان بشه و اینقدر بفهمه که به کمال برسه یا اینکه راه حیوانات را ادامه بده. (به قول دکتر شریعتی انسان نقطه اي است بين دو بي نهايت/ بي نهايت لجن/ و بي نهايت فرشته/ بنگر به طرف کدام يک مي روي ) وقتی راه را انتخاب میکنیم از همون اول میدونیم که به کدوم طرف میریم وچه راهی را انتخاب میکنیم هر کسی قبول نداره ومیگه نمیدونستم دروغ میگه. .. در دنیای امروز اکثر ادمها راه بهتری را برای ادامه زندگی انتخاب کردند راهی به بینهایت بی نهایت لجن. انسانها با هزاران راه وروش و با هزاران توجیه راه بالا را انتخاب می کنند . دروغ – مکر- ریا - تهمت و شاید منفعت راه رابرای رسیدن به بینهایت لجن تسریع میکنند. وقتی انسان به سر دوراهی میرسه باید انتخاب کنه انتخابی سخت انتخابی از سر عقل انتخابی ازنوع انسانی .ولی افسوس که اکثر انسانها انتخابشون از نوع حیوانی و از سر هوسه. شاید این انتخاب بهتر باشه. وقتی سرت به زیره و به اسمان نگاه نمیکنی هیچ چیزی برات معنی نداره .خسته ای وتنها وغریب . خسته از این همه گناه تنهایی از این همه دوست غریبی از این همه اشنا و افسرده ای از این همه سرگرمی ..... ................ وقتی به اطرافمون نگاه میکنیم خیلی راحت میفهمیم که اکثر مردم چه انتخابی کردند انتخابی به بینهایت لجن. و چرا انسان تو حس تنهاییش نمیره تا انتخابی بهتر داشته باشه .انتخابی که اخرش بینهایت لجن نباشه.انتخابی که بعد از اتمام صبر دیگه مهلتی نخواهی . ........ هنوز هم میرویم با سری به زیر با قلبی که دوستی رافراموش کرده با چشمانی که دیگر گریه نمیکند و با انتخابی از سرمنفعت وهوس.
گوسفند بع بع میکرد سگ واق واق میکرد وهمه با هم فریاد میزدند حسنک کجایی شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی اید او به شهر رفته وانجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن میکنه.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی ایینه به موهای خود ژل میزند. ... دیروز که حسنک با کبری چت میکرد کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته .کبری تصمیم گرفته بود حسنک را رها کنه او دیگر حسنک را دوست نداشت. کبری تصمیم گرفته بود با پتروس دوست بشه وهمین کار را هم کرد .او با پتروس چت میکرد پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود وچت میکرد .پتروس دیده بود که سد سوراخ شده اماانگشت اون درد میکرد چون زیاد چت کرده بود او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند.ولی سد شکست وپتروس در حال چت کردن غرق شد. ...... ... .. امروز کتابها پر از دروغه چون ریز علی ها گرسنه اند وپتروسها خواب وامثال کبری ها وحسنکها دنیا زده واقعا ادمها خیلی تنها هستند هر جوری هم که دوروبر ادمهاپر باشه بازم ادمها تنها هستند تو وجود انسانها یک غربتی هست که اگر واقعا بهش فکرکنیم میبینی چقدر تنهایی تنها چیزی که ادمها را تسکین میده خاطرات گذشته انهاست ادمها تنهایی های خودشون را با دوست داشتن ودوست داشته شدن پر میکنند دوستت دارم....دوستم داری....هیچوقت منو تنها نزار....ولی.................... ولی هر کاری کنی وقتی میری تو حس غریب خودت انوقت میبینی تنهایی چیه ...... این حس تنهایی که ادمها دارند یک چیز بیشتر نیست اونم حسی که خدا تو وجود ادمها گذاشته تا علاوه بر تنهایی گم هم نشند ............ اون حس غربت و تنهایی مرگه وقتی تو حس غریب خودت سیر میکنی سایه مرگ نزدیک ادمهاست ادمها هر چقدر دور وبر خودشونو با حسهای دنیوی پر میکنند تنها تر میشند ولی اون حس تنهایی بهشون دست نمیده حسی که مرگ را ببینی و راه را گم نکنی ........... وقتی به گذشته فکر کنی وببینی ادمهای تنهای تنهایی را که توتنهایی مو سپید کردند ورفتند با افرادی که تنهایی را فراموش کردند هم مسیرند میفهمی تنهایی چیه مرگ همون حس تنهایی ادمهاست تنها حسی که منتظر میمونه . . بعضی از ادمها غروربرگ درختها را دارندوقتی سبزند و اون بالا تو حس تنهایی شون نمیرند وای که اگر میرفتند وقتی زرد میشدند و میریختند ارزششو داشتند که جمع بشند تا زیر پای ادمها نرند واما درخت همچنان پابرجاست ................... انسان به دنبال فرار از تنهایی خودشه با هزاران هزار راه وروش ولی حس واقعی تنهایی وفتی به سراغت میاد اونوقته که ارزششو داری که زیر پا له نشی وبمانی هر روز درحسرت دیروز مشکلات پشت سرهم نا امیدی و ترس گناه پشت گناه انگار که نه انگار زندگی بی ثمر نفس بی ثواب شبهای بی دعا قدمهای بی رد گریه بی ثمر خنده محال و.................. هنوز میرویم اسمان خسته ولی صبور زندگی بی خواب در پی اجابت از الودگی زندگی شرمسار از مردمان خواب زده کور کور خندان خندان در پی تباهی از نور فراری ولی اسمان منتظر و هست اینگونه در پی کابوس تا اخر صبر تا اخر مهلت .... ..... ای کاش اسمان لیاقت و فرصت التماس کردن را از خودش را به همه بده قبل از اتمام مهلت یادم میاد چند سال پیش در خانه مادر بزرگ زنی بود که از مادر بزرگی پیر و تنها نگهداری میکرد. زن شوهر هم داشت شوهر!......................... دخترک کار میکرد نمیگم کار بده ولی بعضی ازکارها برای بعضی از سالهای ادم غرورشکنه مثلا وقتی جوونی وهم سن و سالهای نوه های مادر بزرگ دستمزد اون زن زیاد نبود ولی خرج( شوهر) را در میاورد........ مردی معتاد مردی که امده بود دخترک را خوشبخت کنه دوستش داشته باشه حامیش باشه اما........ اما اون دختربه جای دوست داشته شدن کتک میخورد . مرد هم داشت مردی خودشو ثابت میکرد (.؟.) داشت غیرتشو نشان زنش میداد که بیشتر کار کنه تا زن پول بیشتری دربیاره. دخترک تنها وغریب بود انقدر غریب که کتک خوردن براش عاد ی بشه اما (.؟.) خوش بود با مواد با دوستای مثل خودش با شیطان ولی دختر تنها پاک و معصوم بود نمیخواست مثل شیطان با غریبه ها خوش باشه دخترک میتونست اما نگاهش به اسمان بود اما باز مردم نقششون را خوب اجرا می کنند مردمی که بجای نگاه به اسمان نگاهی هرزه به دخترک داشتند نگاهی کثیف نگاهی محا ل اما هنوز نگاه دختر به اسمان بود ولی سوالی وجود داره وهمیشه نگران بودم اگه مادر بزرگ بره و کسی به دخترک کارنده اونوقت چی؟ در این دنیای غریب باید کجا بره .چه کسی از اون حمایت میکنه به نگاه مردم پناه ببره که............................................ …… …… چندسال از ان ماجرا گذشته و دیگر مادر بزرگ نیست دخترک هم رفته شاید جای دیگه ای کار میکنه شاید ولی اون دچار سرنوشتیه که خیلی اززنها و مردها تو این دنیای غریب دست به گریبانش هستند..... تنهایی حالا فکر دخترک رفته گوشه ذهنم نشسته مثل خیلی از زخمهای دنیا همیشه تو این فکربودم که اگه مردم بجای نگاه هرزه به ادمهایی مثل اون نگاهشون به اسمان بود هیچکس غریب نبود تنهایی وجود نداشت .. .. ولی این فقط یک فکره یک خیال وشاید یک ارزو مردم خسته از گناه اسمان را فراموش کرده اند گویی دیگر هیچکس گریه نمیکند مردم شاد از زندگی دیگر به اسمان نگاه نمیکنند تا بخندند گویی همه را خواب برده خوابی عمیق خوابی سراسر از گناه انگار اسمانی نیست دریایی نیست خورشیدی نیست دیگر کسی برای کسی گریه نمیکند نمیخندد نفس نمیکشد اری خواب بهتر است خوابی عمیق عمیقتر از دریا مردم شاد فراموش کرده اند که برای گریه کردن باید به اسمان نگاه کرد مردم غمگین از یاد برده اند نگاه به اسمان را برای خندیدن اما کماکان به رفتن ادامه میدهیم با چشمانی بسته چشمانی که گریه را فراموش کرده اند .. .. اسمان خسته و تنهاست اسمان غریب و رنجور شده از بس که فقط باریده از بس که فقط........... ......... کماکان به رفتن ادامه میدهیم و همچنان همه را خواب برده خوابی عمیق خوابی سراسر از گناه انگار مردم خسته ازگناه اسمان را فراموش کرده اند وهنوز خواب بهتر است خوابی عمیق عمیقتر از دریا درست به موقع صدای گریه ای را شنیدم صدا ازاسمون بود صدای گریه باد باد امده بود تا همه ادمهای خوب را ببره باد داشت گریه میکرد ولی چاره ای جز بردن ادمهای خوب نداشت زمین به باد گفت چرا ادمهای خوب؟ اما باد گوش نکرد و همه ادمهای خوب را با خودش برد …… .. باز دوباره درست به موقع صدایی را شنیدم اما اینبار صدای گریه باد نبود صدای خنده مردم بود صدای خنده مردمی که شاد از زیستن بودند . . . درست به موقع صدای گریه ای را شنیدم اما انگار صدا از اسمونه کفشهایم را پوشیده ام چیزی برای از دست دادن ندارم پس در حال رفتنم چمدانی در دست ودلی بی تاب دارم کسی به سراغم نمی اید تمام دوستانم رفته اند در این مکان متروک دیگر کاری ندارم گاه غریبانه است گاه غمگین اما به رفتن ادامه میدهیم ..... اما....... جوابی وجود دارد روزی خواهیم فهمید و توازاو خواهی پرسید چرا ناگزیر ازرفتن بود میزییم ومیمیریم می خندیم و می گرییم باید درد را درمان کنی قبل از زندگی دوباره اری میدانم چیزهای زیادی را از دست داده ام اما چیزهایی هستند که همیشه پابرجایند اما قبل ازرفتن باید درد را درمان کرد شب اول: بنزین سهمیه بندی شد. شب دوم: مردم اعتراض کردند شب سوم: مردم حرف زدند. شب چهارم: مردم بنزین زدند. شب پنجم: مردم حرف نزدند. شب ششم: مردم........ شب....... . . . . شب ابری: مردم منتظر بنزین 500 تومانی . شب دلگیر:مردم خوشحال. قرص ماه کامله اما فکر همه چیز را کردم این پیامو برای همه زندانیا بفرستید امشب فرار میکنیم وسایلتونو جمع کنیند چیزی جا نزارید امشب فرار میکنیم به انسوی دیوار ما خسته و رنجورشده ایم خسته از اینکه اینجا جای ما نیست دیگه نفس کشیدن برامون سخت شده ولی قبل از اینکه بریم باید کاری بکنیم باید دیوارارو خراب کنیم این دنیا مال ماهم هست حتما جایی تو این دنیا برای ما زندایها هست ... ... ولی بر میگردیم چون هر دانه باران روزی چندین قطره رودی خواهند شد وچندین رود به دریا میریزند ودریا تا ابد خروشان است تا ابد و حالا تا سپیده دم یکسره می خوابم بی هراس از شبهای طوفانی مردمان قدیمی مردمان قدیمی هرگز نمیدانند چرا دنیا هرروز در حال دگرگونی است وبا گذر سریع خود انان را به حال خود وامینهند یک ادم قدیمی به تنهایی میرقصد در رویای روزگار گذشته گمان کردم که میگوید رویاهایم را از من نگیر انها مرا به گذشته میبرند ان زندگی را به من باز مینمایانند ومیگویند ان زندگی را به من باز نمایان بازگردانم به جاهایی که می شناسم مردمان قدیمی در پارک قدم میزنند دست در دست هم و شاید تنها روزی برای من وتو نیز اینگونه خواهد بود زمان که فرا برسد خواهیم گفت: ان زندگی را به من باز نمایان بازگردانم به جاهایی که می شناسم salam salam salam tahalala be in fekr kardin ke
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد ریز علی گرسنه بود.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد
او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو داره به همین دلیل است که دیکر در کتاب ها آن داستان های قشنگ وجود نداره..![]()
fardi ke be khod etminan darad mohtaj tarif kasi nist
ma zaman ro talaf nemikonim zamane ke maro talaf mikone
ramze salamati gharar dadane kami hayejan bejaye asayesh ast
hargez chizi avaz nemishe maeem ke avaz mishim
aftab be giyahi hararat mide ke sar az khak biron ovorde bashe
baraye residan be behesht az jahanamam mishe shoro kard
ya khamosh bash ya harfi bezan ke az khamoshi behtare
sokhan goftan ehtiyaje gosh kardan honar
.............................shayad adama yeroz befahmand ke
bozorgtarin eybe adama ine ke khodeshono to ayne nemibinand
baran ke mibarad to miayi
baran ke mibarad to dar rahi
bavar nemikonam to injaee
bavaram nemishe ke to nazdiki
are man ehsaset kardam
har roz ehsaset mikonam
harchi badi bishtar mishe sedaye pahato ehsas mikonam
ehsas mikonam omadanet nazdike
vali aya nemidonam didanet ghesmate manam mishe
be omide farajet
ya mahdi
:
chera bazi az sazha sedaye tabiee nadarand ya vazehtar begam sedaye ghashangi
azashon dar nemiyad midonin baraye chiye baraye one ke on saz khstast ehtiyaj be esterahat dare bayad ...........................
inja jayie ke harki khastast miyad chand daghighee harf
bezane dobare sazesho kok kone baraye ghashangtar navakhtan
pas ya ali

